رفتن، همیشه رفتن...
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 12:06
امروز تقریبا دو سال از آخرین پستم میگذرد. او رفته؛ و من برخلاف سابق منتظر هیچ برگشتی نیسنم. دلگرفته و تنها بودم و گفتم به اینجا سری بزنم که تاریخ آخرین پست متعجبم کرد. و به این فکر کردم که در این دو سال چند بار این اتفاق افتاد، چند بار رفت و آمد، و مثل رفت و آمد کارد روی پوست، زخم زد و سوزاند و خون ...
چه عرض کنم!
-
تاریخ: 1397/8/23 ساعت: 19:05
طرف چند ماه پیش با مقنعه عکس میذاشت الان کت و کول لخت میکنه بلکه نظر آقای ایکس جلب بشه. برایت مقداری عزت نفس آرزومندم و برخاستن از این تحقیر و بیچارگی.
رفت
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 23:26
رفت. دوباره رفت.وقتی میرود همه چیز را با خودش میبرد. همه چیز را. همه چیز.. + نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶ساعت 4:5  توسط Julia | Let's block ads! (Why?)
درود بر امرداد
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
امرداد نود و شش رو خوب شروع کردم. شبیه آن دخترها که همه چیزشان سرجایش است! امیدوارم تا انتها همین گونه بماند. تجربه های جدید و ایده های جدید و یادگیری های جدید داشتم. توی همین یک شب. رژیمم را هم شکاندم وسس فرانسوی خریدم اما اشتباه کردم که از کاله خریدم. شیرین است. از شیرین ها بدم می آید. :) + نوشته ...
زنک
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
زنک همین کارا رو کرده که شوهرش طلاقش داده. واقعا هیچی بی دلیل نیست. وقتی میدیدمش همون اوایل ازش اونقدر بدم میومد که اصلا باهاش حرف نمیزدم. خودم تعجب میکردم و به خودم میگفتم وحشی! ، این رفتارا چیه خب؟! نمیفهمیدم چرا رفتارم الکی باهاش بده. بعدش از بخت کج روزگار اومد و شد همسایهام. حالا هر روز ما با ای...
اسم مثلا مستعار
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
امروز که دو نفر از نزدیکان مرا با این اسم صدا کردند به این فکر کردم که عجب اسم مخفی ای برای این وبلاگ در نظر گرفته ام! زهی خیال باطل! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 6:35  توسط Julia |
چه عرض کنم!
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
طرف چند ماه پیش با مقنعه عکس میذاشت الان کت و کول لخت میکنه بلکه نظر آقای ایکس جلب بشه. برایت مقداری عزت نفس آرزومندم و برخاستن از این تحقیر و بیچارگی. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 5:43  توسط Julia |
چرا
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
وقتی به ما توجه نمی کند، وقتی ما برایش مهم نیستیم، چرا او و تصمیمهایش باید برای ما مهم باشد؟ چرا از خواب و خوراک بیفتیم که شروع کرده با خودش لجبازی میکند؟ چرا زندگیمان دو روز مختل بشود؟ چقدر حرفهای دردناکی زد. روز بس شدن این حرفهای دردناک نیامده؟ روز تعیین حدود نیامده؟ چه وقت قرار است مسئولیت زندگی ...
بفرما !
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:58
صبح شده بود و من هنوز پای نت و لپ تاپ بودم. گرسنه ام شده بود. رفتم توی یخچال بگردم و چیزی برای خوردن پیدا کنم که چشمم افتاد به پنجره و آفتابِ صبح روی کوه. همان یک ذره کوهی که از بین ساختمان ها پیدا بود. غم نشست توی دلم و با خودم گفتم دوباره این صبح! این صبح لعنتی. فهمیدم فقط وقتی چشمم را باز می کنم ...
نه
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:58
سکانس اول: نه این که عاشق سینه چاک من باشد و به خاطر نبودن من بخواهد خودکشی کند، نه! اما بعضی وقت ها آدم ها آنقدر شکننده می شوند که فرو ریختن شان بند یک تلنگر می شود. نمی خواهم آن تلنگر، آن بهانه من باشم. سکانس دوم: یک بار هم قبلا همین گونه غلط کرده بودی و دیده بودی ثمرش را ! آدمی باید خودخواه باشد ...
فال نیک
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:58
در اوج ناامیدی و بی عشقی و ترک شدگی و طرد شدگی دوتا قاصدک آمدهاند داخل، کنار بالشم عاشقانه همدیگر را بغل کردهاند. چه صحنه ی لبخندبرانگیزی! + نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:11 توسط Julia |
عین بز
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:58
من هم دلم می خواهد عین بز بنشینم سر درس و مشقم و فارغ از یاد ایشان باشم! هر کاری می کنم نمی توانم غمگین نباشم، گرچه ایشان فارغند از یاد من. فقط می دانم این روزها هم می گذرد چونان تمام آن روزها که گذشت. + نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 7:47 توسط Julia
درود بر امرداد
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:58
امرداد نود و شش رو خوب شروع کردم. شبیه آن دخترها که همه چیزشان سرجایش است! امیدوارم تا انتها همین گونه بماند. تجربه های جدید و ایده های جدید و یادگیری های جدید داشتم. توی همین یک شب. رژیمم را هم شکاندم وسس فرانسوی خریدم اما اشتباه کردم که از کاله خریدم. شیرین است. از شیرین ها بدم می آید. :) + نوشته ...
زنک
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:58
زنک همین کارا رو کرده که شوهرش طلاقش داده. واقعا هیچی بی دلیل نیست. وقتی میدیدمش همون اوایل ازش اونقدر بدم میومد که اصلا باهاش حرف نمیزدم. خودم تعجب میکردم و به خودم میگفتم وحشی! ، این رفتارا چیه خب؟! نمیفهمیدم چرا رفتارم الکی باهاش بده. بعدش از بخت کج روزگار اومد و شد همسایهام. حالا هر روز ما با ای...
دلی در آستانه ی شکستن
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:58
واقعا ای کاش تا کسی رو دوست نداریم و مطمئن نیستیم که پیشش می مونیم بهش نگیم دوستش داریم. یک وقت هایی جوری دل ها می شکنن که قابل ترمیم نیست. + نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 5:31 توسط Julia |
نخست نوشت
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 9:06
گمنام نوشتن هم خوب است و هم بد. خوب است چون دستت باز است برای نوشتن و نمی خواهد هی نگران بازتاب نوشته هایت باشی، بد است چون اگر شعری نوشتی، اگر نوشته خوبی داشتی بی صاحب می شود و تو نمی توانی بگویی این مال من بود. در هر حال اینجا گمنام نوشتن را برگزیدم، خسته شدم از بس که اسم و فامیلم برچسب وبلاگ بو
حس خوب نوشتن و وسواس مزاحم
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 9:06
حس خوبی دارم برای نوشتن اما مثل آن وقت ها که بچه بودم و وقتی تصمیم به نوشتن می گرفتم روزها گم می شدم در این که در چه دفتری بنویسم و با چه رنگ خودکاری، الان هم گم شده ام بین سرویس دهندگان وبلاگ ها. راستش از اینجا خوشم نمی آید. وبلاگ نویسی را از بلاگفا شروع کردم ولی بعدش از دست اذیت های بلاگفا مجبور ب
به شوق-کُشی عادت دارم :/
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 9:06
در طول روز خیلی شوق نوشتن دارم اما باید صبر کنم شب برسه به خاطر نتم و این ذوق کشه. و واقعا اگر بخوام خوب بنویسم باید یک فکری به حال این موضوع بکنم. اینطوری جالب نیست. چقدر وقت بیشتر داشتیم قدیم ترها. کلی وقت صرف قالب و ابزارهای دیگه می کردیم و وبلاگ های دیگه رو می خوندیم و نهایتش می شد دو ساعت. الا
چرا عاقل کند کاری!
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 9:06
هم زمان شروع کرده ام توی دفترم هم می نویسم. با خودم می گویم خب چه نیازی پس به وب نوشتن بود؟ خب خصوصی ها را در دفتر می نوشتم و عمومی ها را هم در وبلاگ. این چه کاری بود؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 5:47 توسط Julia |